شمارهٔ ۱۶۴
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
ای فلک شمس شرف جاه تو
باد بر افزون چو مه یکشبه
بر تنم از سرما آمد فراز
پوست بر آن سان که بر آتش دبه
شد کتفم رقص کنان می زنم
سنج به دندان و به لب دبدبه
نزد تو زان آمدم ایرا که هست
دیدن خورشید غم بی جبه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş