شمارهٔ ۷۸
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
اندر دل من عشق تو چون نور یقین است
بر دیده من نام تو چون نقش نگین است
در طبع من و همت من تا به قیامت
مهر تو چو جان است و وفای تو چو دین است
تو بازپسین یار منی و غم عشقت
جان تو که همراه دم بازپسین است
گویی ببر از صحبت نااهل بر من
از جان ببرم گر همه مقصود تو این است
آن را که غرض صحبت دیدار تو باشد
او را چه غم تاش و چه پروای تکین است
امید وصال تو مرا عمر بیفزود
خود وصل چه چیز است که امید چنین است
گفتم که تو را بنده نباشد چو سنایی
نوک مژه بر هم زد یعنی که همین است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş