شمارهٔ ۷۹
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
شور در شهر فکند آن بت زنارپرست
چون خرامان ز خرابات برون آمد مست
پرده راز دریده قدح می در کف
شربت کفر چشیده علم کفر به دست
شده بیرون ز در نیستی از هستی خویش
نیست حاصل شود آن را که برون شد از هست
چون بت است آن بت قلاش دل رهبان کیش
که به شمشیر جفا جز دل عشاق نخست
اندر آن وقت که جاسوس جمال رخ او
از پس پرده پندار و هوا بیرون جست
هیچ ابدال ندیدی که درو درنگریست
که در آن ساعت زنار چهل کرد نبست
گاه در خاک خرابات به جان بازنهاد
خاکیی را که ازین خاک شود خاک پرست
بر در کعبه طامات چه لبیک زنیم
که به بتخانه نیابیم همی جای نشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş