شمارهٔ ۸۰
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
در کوی ما که مسکن خوبان سعتری ست
از باقیات مردان پیری قلندری ست
پیری که از مقام منیت تنش جداست
پیری که از بقای بقیت دلش بری ست
تا روز دوش مست خرابات اوفتاده بود
بر صورتی که خلق برو بر همی گریست
گفتم ورا ببینم که این سخت منکرست
گفتا که حال منکری از شرط منکری ست
گفتم گر این حدیث درست است پس چراست
کاندر وجود معنی با خلق داوری ست
گفت آن وجود فعل بود کاندرو تو را
با غیر داوری ز پی فضل و برتری ست
آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق
بنگر به راستی که کنون خاصه چون پری ست
دست هنر نهاد کله بر سر خرد
هر تکمه از کلاهش دینار جعفری ست
گفتم دل سنایی از کفر آگه است
گفت این نه از شمار سخن های سرسری ست
در حق اتحاد حقیقت به حق حق
چون تو نه ای حقیقت اسلام کافری ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş