غزل شمارهٔ ۱۰۳۳
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
عاقلی بودم به عشق یار دیوانه شدم
آشنایی یافتم ازخویش بیگانه شدم
رشته شمع وجودم آتش عشقش بسوخت
عارفانه با خبر از ذوق پروانه شدم
آمدم رندانه در کوی خرابات مغان
جام می را نوش کردم باز مستانه شدم
مدتی با زاهدان در زاویه بودم مقیم
چون ندیدم حاصلی دیگر به میخانه شدم
راز جانانه اگر جویی بجو از جان من
زان که جان کردم فدا همراز جانانه شدم
خم می را سر گشودم جام می دارم به دست
توبه را بشکستم و در بند پیمانه شدم
چشم مست نعمت الله در نظر دارم مدام
عیب من کم کن اگر سرمست و دیوانه شدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş