غزل شمارهٔ ۱۰۷۱
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
اگر گویم که نیکویم مکن عیبم که من اویم
چنان مستم که از مستی نمی دانم چه می گویم
منم مطلوب و هم طالب که خود از خود طلبکارم
مکرم کرده ام خود را که خود را با تو می جویم
اگر نه ساقی مستم چرا جویای رندانم
و گر نه ذوق می دارم چرا میخانه می پویم
اسیر میفروشانم که رندانند غلامانم
امیر حضرت جانم که شاهانند آنجویم
نکو آیینه ای دارم که حسن او در آن پیداست
بدی من مگو عاقل اگر گویم که نیکویم
خیال غیر اگر بینم که نقشی می زند بر آب
به آب دیده ساغر خیالش را فرو شویم
اگر یار خوشی جویی که با وی صحبتی داری
به یاد نعمت الله جو در این دوران که من اویم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş