غزل شمارهٔ ۱۱۲۲
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
عاشق آن گلعذارم چون کنم
همچو زلفش بیقرارم چون کنم
مبتلای درد بی درمان شدم
خسته زار و نزارم چون کنم
روز و شب مستانه می نالم به سوز
چاره دیگر ندارم چون کنم
من چو مجنونم ز لیلی مانده دور
می ندانم در چه کارم چون کنم
چون کنم درمان درد بی دوا
دردمند و دلفگارم چون کنم
با غم عشقش که شادی من است
روزگاری می گذارم چون کنم
نعمت الله را همی جویم به جان
تا دمی با او برآرم چون کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş