غزل شمارهٔ ۱۲۳۵
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
صدهزار آیینه دارد یار من
می نماید در همه دلدار من
دیده من روشن است از دیدنش
باد دایم روشن این دیدار من
جز خیالش نیست همخوابی مرا
غیر عشقش نیست یار غار من
بلبل سرمستم و نالان به ذوق
روضه رضوان بود گلزار من
من خراباتی و رند و عاشقم
خدمت معشوق من خمار من
او و من با همدگر باشیم خوش
لاجرم من یار او او یار من
نعمت الله گر نگشتی آشکار
کی شدی پیدا به تو اسرار من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş