غزل شمارهٔ ۱۲۴۴
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
ای نور چشم عاشقان بنشین به چشم خویشتن
یعقوب را دلشاد کن ای یوسف گل پیرهن
ای صورت لطف خدا وی پادشاه دو سرا
لطفی کن از روی کرم پرده ز رویت برفکن
آیینه گیتی نما تمثال از تو یافته
تو جان جمله عالمی مجموع عالم چون بدن
بر پرده دیده از آن نقش خیالت می کشم
تا غیر نور روی تو چیزی نبیند چشم من
خوش آتشی افروختی عود دل ما سوختی
از بوی دود عود ما گشته معطر انجمن
با نعمت الله همدمم در هر نفس جان پرورم
تا چشم مستش دیده ام مستانه می گویم سخن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş