غزل شمارهٔ ۱۴۰۱
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
درآ در مجلس رندان ببین این ذوق مستانه
رهاکن گوشه خلوت بیا در کنج میخانه
طلب کن عشق سرمستی که او ساقی یارانست
چه میجویی ز عقل آخر که حیرانست و دیوانه
خیال عقل و عشق او هوای ذره و خورشید
کمال علم و وصل او حدیث شمع و پروانه
مرید پیر خمارم خم میخانه می نوشم
به نزد من چو من رندی چه باشد جام پیمانه
دوای دردمندان را ز گنج کنج دل می جو
که درد عشق او گنجست و دل کنجیست ویرانه
در میخانه را بگشا صلا دادیم رندان را
خراباتست و مطرب عشق و ساقی مست و جانانه
بیا ای ساقی رندان که دور نعمت الله است
حریفانند می گردان زهی بزم ملوکانه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş