غزل شمارهٔ ۱۴۲۷
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
چشم نابینای ما از او بینا شده
هرکه دیده دیده ما همچو ما شیدا شده
آفتابی رو به مه بنموده در دور قمر
این چنین حسن خوشی در آینه پیدا شده
آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رود
قطره قطره جمع گشته وانگهی دریا شده
دل به دست زلف او دادیم چون ما صد هزار
سر به پای او نهاده در سر سودا شده
ما بلای عشق او آلاء و نعما گفته ایم
زانکه کار مبتلایان از بلا بالا شده
عشق آمد شادمان و عقل و غم بگریختند
این چنین شاه آمده ساقی بزم ما شده
سید ما عاشقانه ترک عالم کرد و رفت
گوییا با حضرت یکتای بی همتا شده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş