غزل شمارهٔ ۱۹۹
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
چشم مردم دیده ما نور رویش دیده است
لاجرم در دیده ما همچو نور دیده است
از سر ذوق است این گفتار ما بشنو ز ما
زانکه قول این چنین هرگز کسی نشنیده است
در خیال آنکه نقش روی او بیند به چشم
دیده اهل نظر گرد جهان گردیده است
ترک چشم مست او دلها به غارت می برد
زلف طرارش به هر مویی دلی دزدیده است
عشق سرمست است و با رندان حریفی می کند
عقل مخمور است و از زندان ما رنجیده است
از کرم ساقی ما می می دهد ما را مدام
بر سر ما آب رحمت گوییا باریده است
هرکسی از لطف سلطانی نوایی یافتند
حضرت او نعمت الله را به ما بخشیده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş