غزل شمارهٔ ۲۲۳
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
از دیر برون آمد ترسا بچه ای سرمست
بر دوش چلیپایی خوش جام میی بر دست
کفر سر زلف او غارتگر ایمان است
قصد دل و دینم کرد ایمان مرا برده است
کفری و چه خوش کفری کفری که بود ایمان
این کفر کسی در اوست کایمان به خدایش هست
ناقوس زنان می گفت آن دلبرک ترسا
پیوسته بود با ما یاری که به ما پیوست
بگشود نقاب از رخ بربود دل و دینم
زنار سر زلفش جانم به میان در بست
در گوشه میخانه بزمی است ملوکانه
ترسا بچه ساقی رندیست خوش و سرمست
سید ز همه عالم بر خاست به عشق او
در کوی مغان با او مستانه و خوش بنشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş