غزل شمارهٔ ۳۴۳
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
چشم ما روشن به نور روی اوست
لاجرم عالم به چشم ما نکوست
دیده ام آیینه گیتی نما
عاشق و معشوق با هم روبروست
هر خیالی را که دیده نقش بست
دوست می دارم که می بینم به دوست
عشق سرمست است و فارغ از همه
عقل مخمور است و هم درگفتگو است
این عجب بنگر که آن مطلوب ما
طالبست و روز و شب در جستجوست
غیر اگر دیگر نمی آید به چشم
هرچه می بینیم میگوییم اوست
سید و بنده به نزد ما یکی است
تا نپنداری که این رشته دوتوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş