غزل شمارهٔ ۴۰۰
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
روحها در روح اعظم فانی است
در حقیقت خدمتش هم فانی است
گرچه آدم باقی است از وجه حق
هم بوجهی نیز آدم فانی است
جام جم فانی است نبود این عجب
این عجب بنگر که جم هم فانی است
ایکه گویی فوت شد شادی ما
غم مخور زیرا که هم غم فانی است
گردمی با جام می همدم شوی
دمبدم در غیر آن دم فانی است
قطره و موج و حباب و جام می
نزد ما این جمله دریم فانی است
شبنمی بودیم ما چون آفتاب
خوش طلوعی کرد شبنم فانی است
هرچه باشد غیر او فانی بود
اوست باقی سوز و ماتم فانی است
گر بوجهی اسم اعظم اسم اوست
در مسما اسم اعظم فانی است
دیگری را کی بود خود دار و گیر
اندر آن میدان که رستم فانی است
ما همه خود فانی و او باقی است
بشنو از سید که عالم فانی است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş