غزل شمارهٔ ۴۰۶
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
کنج دل گنجینه عشق وی است
این چنین گنجینه بی کنجی کی است
هرچه بینی در خرابات مغان
نزد ما جام لطیفی پر می است
عالمی را عشق می بخشد وجود
بی وجود عشق عالم لاشی است
آفتاب است او و عالم سایه بان
هرکجا آن می رود این در پی است
نوش کن آب حیات معرفت
تا بدانی عین ما کز وی حی است
سر نایی بشنو از آواز نی
کز دم نایی دمی خوش در نی است
نعمت الله محرم راز وی است
عشق را رازیست با هر عاشقی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş