غزل شمارهٔ ۴۳۸
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
آتش عشقش خوشی در ما گرفت
بعد از آن در جمله اشیا گرفت
رند سرمستیم در کوی مغان
محتسب را کی بود بر ما گرفت
آن دل سرمست این دیوانگان
مو به مو از زلف او سودا گرفت
عاشق ثابت قدم می جست از آن
عشق او معشوق ما ما را گرفت
گفته مستانه ما فاش شد
در خرابات مغان غوغا گرفت
خوش بلایی می کشیم از عشق او
کار ما از عاشقی بالا گرفت
نعمة الله از همه عالم برید
درگه یکتای بی همتا گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş