غزل شمارهٔ ۶۵۸
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود
در دیده ما نقش خیال تو عیان بود
بودیم نشان کرده عشق تو در آن حال
هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود
عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم
بی عشق تو دل زنده زمانی نتوان بود
ما نقش خیال تو نه امروز نگاریم
کز روز ازل جان به خیالت نگران بود
گفتی که در آیینه به جز ما نتوان دید
چندان که نمودی و بدیدیم همان بود
خوش آب حیاتست روان از نفس ما
تا هست چنین باشد و تا بود چنان بود
سید قدحی باده به من داد بخوردم
آری چه کنم مصلحت بنده در آن بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş