غزل شمارهٔ ۷۸۴
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
بر هر دریکه رفتیم بر ما روان گشودند
پرده چو برگرفتند رویی به ما نمودند
از هر دریچه ماهی با ما کرشمه کردند
و آن دلبران سرمست دلهای ما ربودند
نقشش خیال عالم باشد حباب بر آب
پیدا شدند و رفتند گویی که خود نبودند
گویی شراب خانه در بسته اند یا نه
آری درین زمانه آن در به ما گشودند
یاران رند سرمست در پای خم فتادند
سرها نهاده بر خاک گویی که در سجودند
معشوق و عشق و عاشق باشد یکی و سه نام
گر اندکند و بسیار مجموع یک وجودند
مستانه جان و جانان با همدگر نشستند
اسرار نعمت الله گفتند و هم شنودند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş