غزل شمارهٔ ۸۴
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
نقد گنج کنت کنزا را طلب
گوهر در یتیم از ما طلب
عاشقانه خم می را نوش کن
جرعه ای بود بیا دریا طلب
از دویی بگذر که تا یابی یکی
از همه یکتای بی همتا طلب
عارفانه دولت خود را بگیر
آنچه گم کردی همه آنجا طلب
چشم عالم روشنست از نور او
نور او در دیده بینا طلب
نعمت الله است و عالم سر به سر
نعمتی خوش از همه اشیا طلب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş