شمارهٔ ۲۵۱
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
حشر آرام لقب آتش خس پوش من است
زهره زهر نما باده سر جوش من است
خندد از چهره خارم گل رخسار کسی
همچو دل آینه ای در بغل هوش من است
تا مروت نکشد خجلت رسوایی خویش
قفل زندان شکایت لب خاموش من است
گریه در پرده غیرت چقدر خنده نماست
خون خود خوردن و گلرنگ شدن جوش من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş