شمارهٔ ۶۰۰
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
رشک حسنت خار در پیراهن گل می کند
طره ات آشفتگی را دام سنبل می کند
می کنی مستانه سیر باغ و می سوزم ز رشک
سایه هر برگ را شوق بلبل می کند
بس که از چشم سیاهش دیده ام بیگانگی
می کند گر لطف پندارم تغافل می کند
شعله بر خاشاک چون افتد شود خود بی قرار
عشق بی تاب است اگر عاشق تحمل می کند
طفل مکتب خانه ناز است چشم او اسیر
خامه مژگان به کف مشق تغافل می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş