شمارهٔ ۷۷۶
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
کو جنون کز می سودا قدحی نوش کنم
عقل را بیخود از این نشیه سرجوش کنم
هر نفس تا نکشم خجلت اظهار دگر
حرف او گویم و دانسته فراموش کنم
گرنه سیلی خور غیرت شوم از وصف کسی
انجمن را چو قدح یک لب خاموش کنم
با گل زخم تو در باغ نمانم که مباد
غنچه را زخمی خمیازه آغوش کنم
ای خوش آن دولت سرشار که از صید اسیر
حلقه ای از خم فتراک تو در گوش کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş