شمارهٔ ۷۷۸
ا اسیر شهرستانی
0
Altın Yaprak
یاد چشمی را به افسون رام الفت می کنم
می نشینم گوشه ای تنها فراغت می کنم
ننگ سربازی است امید ترحم داشتن
جان فدای جور یار بی مروت می کنم
خاطر من مفلس و گنج روان عشق نیست
تکیه بر جمعیت گرد کدورت می کنم
محشر صد زخم ناسور است چاک سینه ام
خواب خوش در بستر شور قیامت می کنم
از تغافل صد رهم گر خون بریزی چون اسیر
از دم تیغ تو احیای شهادت می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş