شمارهٔ ۱۰
و وفایی شوشتری
0
Altın Yaprak
کسی گوی سعادت از میان برد
که در عالم غم بیچارگان خورد
می عشرت منوش از جام گیتی
که باشد صاف اوهم درد وهم درد
تکلف گر نباشد خوش توان زیست
تعلق گر نباشد خوش توان مرد
خوش آن عاشق که در کوی محبت
به جانان جان ز روی شوق بسپرد
مشو ایمن زکید نفس بی باک
مدان هرگز چنان دشمن چنین خرد
وفایی سر بلندی یافت زآنرو
که خود را همچو خاک راه بشمرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş