شمارهٔ ۲
و وفایی شوشتری
0
Altın Yaprak
به روی خوب تو دیدیم روی خوب یزدان را
به کفر زلف تو دادیم نقد ایمان را
بطوف کعبه ی اسلام بت پرست شدیم
خبر دهید ز ما کافر و مسلمان را
به جز دلم که زند خویش را بدان خم زلف
کسی ندیده زند گوی لطمه چوگان را
دلم به حلقه ی زلفش گزیده است مقام
بود که جمع کند خاطر پریشان را
برای کشتنم افراخته است پیوسته
کمان ابرو و آن تیرهای مژگان را
طلوع صبح سعادت شود دمی که صبا
زلطف باز کند چاک آن گریبان را
به جویبار دو چشمم گذر نما ای سرو
که از نظر فکنم سروهای بستان را
به یک تبسم شیرین ربودی از من دل
تبسمی دگر ای دوست تا دهم جان را
وفایی از گل روی تو می زند دستان
چنانکه بسته زبان هزار دستان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş