شمارهٔ ۱۶ - ابوالعباس ترشروی
س سوزنی سمرقندی
0
Altın Yaprak
بخواهم گفت وصف سرخ کناس
چو کرد اندر دلم ابلیس وسواس
ترشرویی ابوالعباس نامی
نشسته بر بساط آل عباس
بتن ماننده روباه مسلوخ
بسر ماننده بیغور نسناس
بسان پاچه گاوی که از موی
برون آرد ورا شاگرد دواس
نشان طوق بر گردن چنان چون
غلام ارمنی جسته زنحاس
کلاهی بر سرش رسته کلاهی
برون در دست برد هیچ فلاس
چو مس از روی سرخی و ز سختی
چو روی و آهن و پولاد و الماس
همیشه سارق سرقین مهلع
کلید حجره فرماق و قیماس
صفات خواجه نیمور منست این
که گفتم پیش این یکمشت نسناس
چه نیمور و چه اشنان کوب بقال
چه نیمور و چه گندم کوب هراس
من این نیمور خود را وقف کردم
علی صبیانکم یا ایها الناس
اگر نیمور من روزی بمیرد
کفن باید و راسی جامه کرباس
رفیقا کاف ن بر ر من نه
پس آنگه خوه بکف خواهی بیاماس
چرا دزد سنایی از خطیری
نخواهم خورد زرق و هزل و وسواس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş