ط

طغرای مشهدی

841 Gedichte

0 Goldblatt

Gedichte von طغرای مشهدی

Suchhilfe

بر اعدا سپاه تو منصور باد کمین چاکرت به ز فغفور باد پری گر زند خصم جاهت به سر ز تندی به فرقش چو ساطور باد…

که گوید جز آیینه بر روی تو که بالای چشم است ابروی تو دهد بوی جمعیت مرغ دل پریشانی سنبل موی تو…

سخن گرچه دارد بسی می پرست کسی نیست چون من ازین باده مست به صهبای معنی چو مایل شدم خراباتی کوچه دل شدم…

سخن چون سپاه بیان را گرفت به این فوج تخت زبان را گرفت مسلم بود خسروی بر سخن که دربسته ملک دهان را گرفت…

درین عصر کز نطق جز رنج نیست سخن فهم هست و سخن سنج نیست چو فیض سخن قسمت من شده به من دوست از رشک دشمن شده…

به تکلیف آن هندوی چاپلوس گزیدم سفر از گلستان طوس چو فارغ ز طی منازل شدم به غمخانه هند داخل شدم…

نمی شد نو خط دیوان ما رشک گلستانی ز بسم الله بر سر گر نمی زد شاخ ریحانی پریزادی ست این مجموعه کایام طفولیت ز هر سو در دهان ام الکتابش داده پستانی…

15 von 841 werden gezeigt

Wir verwenden Cookies, um dir ein besseres Lesen zu bieten. Deine Daten werden nach DSGVO und türkischem Datenschutzgesetz verarbeitet; welche Cookies du erlaubst, kannst du jederzeit ändern.