شمارهٔ ۱۵۱
ط طغرای مشهدی
0
Altın Yaprak
مشو مهمان من ای مرغ روزی خوار آزادی
مرا گر هست آب و دانه ای در دام صیاد است
به آن زلفی که صد آهش به دنبال است سرگرمم
چراغم گشت روشن در شبی کز هر طرف باد است
جناغی بسته بود آن شوخ در روز ازل با من
به دستم داد امشب ساغر می گفتمش یاد است
گهی با خاک یکسانم گهی همچشم کیوانم
نصیب و قسمت من در جهان چون کاغذ باد است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş