شمارهٔ ۱۶
ط طغرای مشهدی
0
Altın Yaprak
چو نیست در سخن خویش فتح باب مرا
هزار حرف به دل مانده چون کتاب مرا
چنین که چرخ سحرخیز سردمهری شد
عجب که گرم شود تن به آفتاب مرا
به جوی باغ فتادم ولی ز بی قدری
چو عکس شاخ درختان نبرد آب مرا
به یاد او چو کنم گریه در سرمستی
چکد به جامه بی طاقتی گلاب مرا
چو شمع بود ز بیداری ام صبا گلچین
نسیم نرگس او کرد مست خواب مرا
به آبروی که خاکم قبول خواهد کرد
اگر کسی ندهد غسل در شراب مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş