شمارهٔ ۱۷۸
ط طغرای مشهدی
0
Altın Yaprak
بوسه در آغوش ازان خودکام نتوانم گرفت
صید خود را درمیان دام نتوانم گرفت
بس که بی آرام گشتم از رمیدنهای او
رام چون گردد به من آرام نتوانم گرفت
گر چنین خواهم به دام برگ ریز هجر ماند
از کف قاصد گل پیغام نتوانم گرفت
چند بر ساقی کند شوقم گرفت بیش و کم
مستیی خواهم که دیگر جام نتوانم گرفت
بس که دورم همچو مغرب زان بت مشرق جبین
صبح اگر ساغر دهد تا شام نتوانم گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş