شمارهٔ ۷۴۴
ط طغرای مشهدی
0
Altın Yaprak
رویش چو آفتاب است او را نمی شناسی
زلفش چو مشک ناب است او را نمی شناسی
گفتی که نوگلت را در باغ حسن دیدم
آن غنچه در نقاب است او را نمی شناسی
چون با رخ درخشان از خانه شب برآید
یک شهر ماهتاب است او را نمی شناسی
گر ساغر دو چشمش آید به گردش ناز
صد بزم را شراب است او را نمی شناسی
طغرا مگو که آن گل بی ساز می خورد می
آه منش رباب است او را نمی شناسی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş