در پند و موعظه
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چشم روشن از دل خونابه بارت داده اند
سرمه از تاریک شب های تارت داده اند
صورتی لبریز عکس حسن یارت داده اند
از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند
بنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند
هم عنان گردش گرداب دوران کرده ای
زیر دست سیلی موج پریشان کرده ای
از سبک مغری خس و خاشاک توفان کرده ای
از گرانی لنگر دریای امکان کرده ای
کشتی جسمی که از بهر گذارت داده اند
تا به کی شمع مزار هر تمنا می کنی
چند بر دل روزن غم های دنیا می کنی
چند طوق گردن آزادگی ها می کنی
چند چون نادیدگان دام تماشا می کنی
حلقه چشمی که بهر اعتبارت داده اند
هر طرف می خواندت حکم قضا گردن گذار
هرکجا می داردت از رهروی منزل شمار
نیست در فرمان تدبیرت سمند روزگار
دیگری دارد عنانت را چو طفل نوسوار
گرچه در ظاهر عنان اختیارت داده اند
هرزه گرد و بی قرار و وحشی و مجنون وشی
تند و بی صبر و سبک خیز و سپند و آتشی
بیخود و دیوانه و مست و خراب و سرخوشی
طفل و بازیگوش و بی پروا و خام و سرکشی
ز آن به دست گوشمال روزگارت داده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş