و

واعظ قزوینی

1.155 şiir

0 Altın Yaprak

واعظ قزوینی şiirleri

Arama yardımı

باد نوروزی صلا بر خوان عشرت می زند یا جهان از دلگشایی دم ز جنت می زند سبزه دل را صیقل از زنگ کدورت می زند بر رخ جان ها هوا آب از طراوات می زند…

چشم روشن از دل خونابه بارت داده اند سرمه از تاریک شب های تارت داده اند صورتی لبریز عکس حسن یارت داده اند از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند…

آید به سخن چو یار در محفل ما روی سخنش نیست نگر با دل ما

راه پر خوف و اجل در پی و منزل دور است مژه برهم زدنی خواب گرانست اینجا

1

بی رخصت دل زبان بگفتن مگشا انگشت زبانست ترا عیب نما گردد ز سخن نقص سخنگو ظاهر ز آواز شود شکست چینی پیدا

ای نام دلگشای تو عنوان کارها خاک در تو آب رخ اعتبارها خورشید و مه دو قطره باران فیض تو مدی ز جنبش قلمت روزگارها…

سرو تو خط کشد ورق نو بهار را زلف کج تو حلقه کند نام مار را

کشیدند گردون تکی با شکوه چو خورشید یکسان برش دشت و کوه شدی با سمند دعا همعنان جهاندیش اگر بر تل آسمان…

نبود چون نام دشمنی انسان را بی نام و نشانیست امان ایمان را از من پدران مهربان گر شنوند دیگر نکنند نام فرزندان را

ذوق برهنگی عقل از تن گرفت ما را زان خارزار دنیا دامن گرفت ما را از رهگذار سختی بر سر سفید شد مو در تنگنای این کوه بهمن گرفت ما را…

از جفا گر جز جفا ناید بهر حالی که هست سنگ اگر مینا شود هر پاره آن خنجریست

هر چند گناه تو عظیم است عظیم هر چند که طاعتت سقیم است سقیم هر چند سزای تو جحیم است جحیم نومید مشو خدا کریم است کریم

خرمی بی غم نمی باشد درین باغ خراب خنده گل دارد از پی اشک ریزان گلاب شعله رخسار او را گرد سر پروانه شو تا کی از خامی بگرد خویش گردی چون کباب…

ترکست که سازد غنی از خلق و گر نه شه نیز بابرام ستم کم ز گدا نیست

با اهل ستم مجوش بهر احسان وز یاریشان ستم بخلقی مرسان آماده ظلم باش از یاری ظلم از یاری تیغ زیر تیغ است فسان

15 / 1.000+ gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.