شمارهٔ ۱۰۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
خرمی بی غم نمی باشد درین باغ خراب
خنده گل دارد از پی اشک ریزان گلاب
شعله رخسار او را گرد سر پروانه شو
تا کی از خامی بگرد خویش گردی چون کباب
تا نمیگردی مرا در چشم بیزارم ز چشم
تا نمی آیی بخوابم از نظر افتاده خواب
خشم او را گریه عاشق کجا تسکین دهد
شعله آتش چه پروا دارد از اشک کباب
ذوق مشق بی قراری در طلب داری اگر
سر خطی بر لوح صحرا هست چون موج سراب
یک دل آباد در عالم بکس نگذاشتست
خانه ها کردست ویران خانه دنیا خراب
ضعف پیری قوت نالیدن از دستم گرفت
چون ننالم واعظ اکنون بهر ایام شباب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş