شمارهٔ ۱۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
قوی شد لاغر از گوشمال غم ز بس ما را
برون افتاد چون چنگ از بدن تار نفس ما را
گلستانی که بی سرو قد رعنای او باشد
خیابانش ز دلگیری بود چاک قفس ما را
چه با کوه غمت سازیم کز بس ناتوانی ها
ز پا می افگند هنگام برگشتن نفس ما را
به آیین تواضع داد از پشت خمم عادت
بود از شیخ پیری حق این تعلیم بس ما را
نهنگ نیستی زین بحر پرشورش به کام خود
کشد ماهی صفت هردم به قلاب نفس ما را
رهایی نیست دل را زین سهی قدان دگر واعظ
ز هرسو کرده اند این نونهالان در قفس ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş