شمارهٔ ۱۱۱
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
در چنگ خصم پاک گهر ایمن از بلاست
چون دانه شرار که در سنگ آسیاست
آن را که پادشاهی درویشی آرزوست
بر فرق او کلاه نمد سایه هماست
جز خویش را کسی بنظر در نیاورد
خود بین کسی که نیست درین عهد چشم ماست
راز نهان ما چه عجب گر شود بلند
در کوهسار درد نفس می کشی صداست
تا در دل آن نگار بتمکین نشسته است
عالم اگر زجای بجنبد دلم بجاست
در خانه دل ای غم جانان خوش آمدی
در دیده ای غبار رهش از تو صد صفاست
بیگانگان زدرد تو همراز هم شدند
هرکس که دیده است ترا با من آشناست
بالد بخویش روز بروزم گداز تن
واعظ ببین دیار محبت خوش هواست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş