شمارهٔ ۱۱۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
درا بخاطرم ای خرمی که جا اینجاست
کجا روی چو غم دلستان ما اینجاست
ببزم یار زخود هم نمیتوانم رفت
شکیب خسته دلان در فراق تا اینجاست
چرا ز عارض چون گل نقاب نگشایی
ترا گمان که مگر عقل و هوش ما اینجاست
کند شکست ز هر استخوان من فریاد
به سوی درد که سرکوچه بلا اینجاست
به کاینات دل خویش را یکی کردیم
بهر دلی که رود درد یار ما اینجاست
زمانه با خم ابروی قامت پیران
بسوی خاک اشارت کند که جا اینجاست
حواله اش ز در خود مکن به جای دگر
که خاک واعظ مسکین بینوا اینجاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş