شمارهٔ ۱۲۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
از بهر دو نان منت دونان چه ضرور است
هر روز دو صد مرگ به یک جان چه ضرور است
از شوق تو نعل لب نان است در آتش
در تب چو تنور از غمش ای جان چه ضرور است
آن را که نهادند به سر تاج قناعت
بستن کمر خدمت سلطان چه ضرور است
تا جمع شود یک دو سه دینار حرامت
دیدن همه شب خواب پریشان چه ضرور است
خود را به خطرها ز پی مال فگندن
دادن سر خود در ره سامان چه ضرور است
جایی که رسد دست به دامان تجرد
دادن بکف جامه گریبان چه ضرور است
چون آب روان خاک بود مسند پاکان
در کلبه ما قالی کرمان چه ضرور است
امروز شدن بر رخ خوبان همه تن چشم
فردا شدنت کور و پشیمان چه ضرور است
تا آب لب تشنه یک دانه توان شد
گوهر شدن ای قطره باران چه ضرور است
گیتی است یکی خانه در آن ما همه مهمان
کردن نسق خانه ز مهمان چه ضرور است
واعظ اگر از دوست بود گوشه چشمی
چشم نظر لطف ز یاران چه ضرور است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş