شمارهٔ ۱۴۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
تا عکس گل روی تو در چشم تر ماست
دامان پر از خون شده باغ نظر ماست
شبها که بود در نظر آیینه رویت
بیرون شدن جان ز تن آه سحر ماست
فرخنده همای فلک همت خویشیم
افشاندن دامن ز جهان بال و پر ماست
پامال شدن میدهد آخر بر دولت
پا بر سر ما هر که نهد تاج سر ماست
ما نخل سرافراخته گلشن عشقیم
از غیر تو پیوند بریدن ثمر ماست
سوداگر بی مایه سود دو جهانیم
برگرد سراپای تو گشتن سفر ماست
ما را به وفاداری ما قدر شناسند
در راه تو استادگی آب گهر ماست
در هیچ دلی واعظ ما جای ندارد
هم طالع افغان تهی از اثر ماست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş