شمارهٔ ۱۴۸
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
زکام اینکه فرو ریزدم نه دندان است
که در ثنای جوانی زبان درافشان است
مرا که لذت معنی است قوت روح مدام
بکام گوهر لفظم بجای دندان است
مباش غره که هرروز بر سر دگری است
بفرق بال هما چون کلاه مهمان است
دل از هوس نرهد بی نگاه عبرت چشم
ستون خلوت سلطان ز چوب دربان است
ز پای تا به سر اندیشه سراپا چند
ترا که سر به گریبان و پا به دامان است
عطا بسایل مبرم کجا کند رغبت
که روی سخت گدا سد راه احسان است
چه غم نباشد اگر طاق خانه پرچینی
که جای چینی درویش طاق نسیان است
چگونه بر دل عاشق غمش گران باشد
ک درد دوست بجان گر خرند ارزان است
جهان ز تو شده هموار و خویش ناهموار
نهاد سخت تو واعظ مثال سوهان است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş