شمارهٔ ۱۵۷
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
سرگشتگی نصیب دل خسته من است
این شیشه ظاهرا که ز سنگ فلاخن است
پروای خصم نیست مصاف آزموده را
درهم چو بافت زخم بر اندام جوشن است
سرهنگ مصر گوشه نشینی منم کنون
پاتابه یتیمی من عطف دامن است
ز ابنای جنس خود به حذر باش زآنکه آب
با آن سرشت پاک بآیینه دشمن است
کی چون مسیح پای نهی بر سپهر قرب
تا دل ز خارخار هوس پر ز سوزن است
واعظ تو عندلیب نه یی ورنه هر طرف
چندانکه چشم عقل کند کار گلشن است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş