شمارهٔ ۱۸۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
تا کی غم معاش خورم وقت بندگی است
مردم ز فکر زندگی ای دل چه زندگی است
باشد برو ز هر نفسی تازیانه یی
زان باد پای عمر توگرم دوندگی است
بر سر بود نشیمن گل از شکفتگی
در پای جای خار مدام از گزندگی است
دست سخاست پایه معراج برتری
جای سحاب بر سر خلق از دهندگی است
واعظ بس است زینت ما فقر و مسکنت
چون گل طراز جامه درویش ژندگی است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş