شمارهٔ ۱۸۳
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
زآن شوخ دید تا دل ناسور پشت دست
زد از تپش به مرهم کافور پشت دست
از نازکی نگار شود روی دست او
گر تند بیندش کسی از دور پشت دست
پرخار حسرتیم بما دست رد منه
سازی خدا نخواسته ناسور پشت دست
در محفلی که شعله حسن تو قد کشید
پیش تو شمع می نهد از دور پشت دست
گردیده است غنچه سراپا دهان و لب
زین آرزو که بوسدش از دور پشت دست
گل گل شکفتن از تو و تسلیم از بهشت
برقع گشودن از تو و از حور پشت دست
واعظ بیاد شهد لبش بسکه میگزد
می گرددش چو خانه زنبور پشت دست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş