شمارهٔ ۱۸۹
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چشم بگشا سرو آزادم ببین احوال چیست
گوش کن یک لحظه فریادم ببین احوال چیست
با وجود اینکه دارم لنگری چون درد تو
دل تپیدن داد بر بادم ببین احوال چیست
با وصالت بی نیاز از زندگی بودم کنون
میرسد مردن بفریادم ببین احوال چیست
گاه در صحرا و گه در کوه می سازم وطن
گاه مجنون گاه فرهادم ببین احوال چیست
نیست تن را آن توانایی که سازد جان نثار
گر به مکتوبی کنی یادم ببین احوال چیست
بر ضمیرت عرض کردم حال هرکس را که بود
خود بیاد خود نیفتادم ببین احوال چیست
کس نداند زنده ام یا مرده هستم نیستم
خسته ام آزرده ام شادم ببین احوال چیست
بوی زلفت پا فشرد و دل زدست من گرفت
جای یادت را ز کف دادم ببین احوال چیست
صرصر غم تند و من از بسکه هستم ناتوان
میکند از جای فریادم ببین احوال چیست
هرزه گو زان گشته ام واعظ که بی او رفته است
لذت خاموشی از یادم بین احوال چیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş