شمارهٔ ۱۹۰
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
درد رنجوران تو درمان چه می داند که چیست
شام مهجوران تو پایان چه می داند که چیست
شور مجنون ترا صحرا نباشد احتیاج
آتش جانسوز دل دامان چه می داند که چیست
خون مرده هرگز از نشتر نگردد باخبر
مرده دل آن جنبش مژگان چه می داند که چیست
از سراب خودنمایی دل ترا خورده است آب
زهد خشکت دیده گریان چه می داند که چیست
از تب سرگرمی دنیاست از بس تلخ کام
جان منعم لذت احسان چه می داند که چیست
ما به رزق تازه هرروزه عادت کرده ایم
نان ما دل خستگان انبان چه می داند که چیست
ما به مار و مور خاک گور تن در داده ایم
خانه ما قالی کرمان چه می داند که چیست
راه دارد چون نگه هر خار و خس در چشم ما
کلبه ویران ما دربان چه می داند که چیست
همچو خس هر جا نسیمی بگذرد در خدمتیم
واعظ آواره خان و مان چه می داند که چیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş