شمارهٔ ۲۰۲
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
دمی بشمع کرامت چو تندی خو نیست
خطی بحرف سعادت چو چین ابرو نیست
بهای گوهر مردم بود بآب حیا
بفرق خاک کسی را که آب دررو نیست
زمغز پوچ بود پیش مرد آزاده
سری که روز وشب از فکر حق بزانو نیست
زبحر غفلت دنیای درون ترا خطری
چوچار موجه خواب چهار پهلو نیست
که میکند نگه اکنون بروی فضل و هنر
درین زمانه نظر جز بچشم و ابرو نیست
درین زمانه بجا نیست اعتبار کسی
ندارد آینه رو پشتش ار بپهلو نیست
جداست غیرت مردی و خوی تند جدا
که طاق ابروی مردانه چین ابرو نیست
سخنوریست بتحریک دل مرا واعظ
بنان اگر نبود خامه خود سخنگو نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş