شمارهٔ ۲۰۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
خوشا سراب که پا از عدم برون نگذاشت
قدم چو موج درین بحر نیلگون نگذاشت
از آن جرس زته دل همیشه نالان است
که پا زحلقه دلبستگی برون نگذاشت
بس است بر جگر عقل داغ این معنی
که پا به دام علایق کس از جنون نگذاشت
خرام ناز بسردی رسد که از تمکین
چو شمع ریشه اش از خویش پا برون نگذاشت
چنان گذشت زدل آن نگاه یغمایی
که غیر حسرت آن چشم پرفسون نگذاشت
سری کشید بهر کوچه گرچه واعظ ما
ولی قدم ز سرکوی او برون نگذاشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş