شمارهٔ ۲۳۷
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
چگونه سوی تن از شرم باز میگردد
کفی که بهر گرفتن دراز میگردد
جهان هستی اگر هست این که من دیدم
چرا نفس چو فرورفت باز میگردد
مکن بدشمن سرکش ملایمت که بشمع
زبان شعله ز نرمی دراز می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş