شمارهٔ ۲۴۴
و واعظ قزوینی
0
Altın Yaprak
هرکس به سخا زنده بود مرگ ندارد
شه کو همه را داد کجا جامه گذارد
آش عجبی می پزد از بهر خود آنکس
کز خانه دلها به ستم دود برآرد
تاراج کند خانه عمر اهل ستم را
درویش چو هنگام دعا دست برآرد
امروز چو درویش کسی نیست توانگر
کو مرگ خوشی دارد اگر هیچ ندارد
در مزرع ایام بده تا بدهندت
دهقان درود هیچ ز تخمی که نکارد
واعظ چه بخود این همه سوزی ز غم مرگ
آسوده شدن این همه اندیشه ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş